اگر این افکار را جایی بازگو نکنم نمی‌دانم چه اتفاقی برای‌شان خواهد افتاد.

همه‌ی شواهد دست به دست هم می‌دهند تا به آنها اثبات کنند من هیچ‌ام. از خوش‌شانسی ام است که در این دوران بحرانی زندگی‌ام یعنی نوجوانی به خوابگاه رفتم و دیدم چقدر می‌توانم متفاوت از آنچه باشم که تمام زندگی‌ام تظاهر می‌کردم هستم( شخصیت من صرفا واکنشی به استبداد و بی‌توجهی خانواده‌ام بود)، حالا در دو قطب متضاد زندگی می‌کنم. در یک قطب شجاع، سرشار از آرزو و میل به زندگی و عزت نفس، در یک قطب یک هیچ و تمام. لابد با خودشان فکر می‌کنند چون دختر هستم، سن‌ام کم است و زیاد حرف نمی‌زنم و همیشه غرور خاصی(که اغلب خودم متوجهش نیستم و بقیه اینطور می‌گویند) در نگاهم دارم حتما متوجه آنچه اطرافم می‌گذرد نیستم‌. اما من آنهارا بهتر از خودشان می‌شناسم. اصلا نوشتن اینها چه فایده‌ای دارد؟ احساس می‌کنم وجودم به دو تکه تقسیم شده است. اگر تو بودی، می‌توانستم راحت در مورد این موضوعات حرف بزنم؟‌ نمی‌دانم. تو تنها کسی بودی(وهستی) که می‌توانم در نهایت سادگی دوستش داشته باشم و فراز و نشیب رابطه‌مان را با آغوش باز بپذیرم و خود نیز احساس کنم دوست‌داشتنی هستم. حالا نیستی و تفاوت تو با این آدم ها آنقدر زیاد است که که گاهی تورا قابل ستایش‌ترین موجود زمین می‌دانم‌‌. این مقایسه هم از آن مقایسه های گمراه کننده و خام است. مثلا تو هم می‌توانی پست باشی، اما نه پست‌تر از کسانی که من در زندگی‌ام می‌شناسم. بنابراین من تورا ترجیح می‌دهم، شاید از حرفم اینطور استنباط شود. راستش را بگویم؟ خودم هم نمی‌دانم. در یک نوجوان سردرگم‌ چیزی عمیق تر از این نمی‌توان یافت، آه همه چیز در این مرحله ساده و تخیلی است. آدم هرچه به بلوغ نزدیک‌تر می‌شود، سعی می‌کند برای حفظ ظاهر به روزگار خامی‌اش معنا ببخشد. شاید برای تو اینطور نبود، شاید بیشتر از آن چیزی که فکر می‌کنم بین‌مان فاصله باشد و می‌دانی، تخیل هر فاصله‌ای را تا حد ممکن کم می‌کند. بنابراین شاید آن اشک ها حاصل شکستن یک پیوند عمیق در این دنیای تاریک و پرت شدن به تنهایی نبودند، شاید همه‌اش تظاهر بود. من چطور می‌توانم بدون نگاه به چشم های کسی از آن متنفر یا عاشق‌اش شوم. اصلا نمی‌توانم بدون تجربه‌‌ی زنده‌ی این موضوع آن را با این حالتش مقایسه کنم، پس رهایش می‌کنم. فعلا موضوع چیز دیگری‌ست، موضوع منم. نه او. که حتی جای خود من هم در ذهنم گرفته است، این انزجار از خودم است، نه از او. شاید اگر روزی این متن را بخواند احساس تقصیر کند. واقعیت این است که من هم همیشه احساس تقصیر می‌کنم، بنابراین شاید از احساس تقصیر او احساس تقصیر کنم. آنهایی که باید احساس تقصیر کنند وحشی‌تر و عنان از کف رفته تر می‌شوند، آن وقت ما موجودات بی‌آزار روز به روز در این چاه بی‌انتهای تقصیر فرو می‌رویم. اما همچنان به دیدن دوباره‌ی آسمان آبی امیدواریم.

احساس می‌کنم تمام وجودم خالی از درک است، احساس می‌کنم خوشحالم از اینکه بزرگتر می‌شوم و رنج‌های بزرگتری در راهم پدیدار می‌شوند چرا که زندگی روز به روز بیشتر کنجکاوی‌ام را در مورد خود برمی‌انگیزد. شاید انتهای این کنجکاوی مرگ باشد، و شاید تولدی دوباره. اصلا نمی‌دانم چه می‌گویم، فقط این را می‌دانم که هیچوقت نمی‌توانم آنطور که می‌خواهم با خانواده‌ام حرف بزنم و آنها هم هیچوقت مرا درک نخواهند کرد. نظری در مورد عشق ندارم.

پ.ن: خوابم میاد شدید!