چقدر مسخره.

ابهام

متأسفانه یه مشکلی که دارم اینه که هر پادکستی که گوش میدم و کتابی که می‌خونم از یادم میره، برای همین در این زمینه احساس پوچی می‌کنم. درسته صبر و تفکر تحلیلی‌ و نقادانه‌م موقع کتاب خوندن تقویت می‌شه اما چیزهایی که می‌خونم انگار یه مدت تو ذهنم معلق می‌مونن و بعد از مدتی با یه باد به دیار باقی می‌شتابن. توی نوشتن در مورد کتاب ها و پادکست ها زیاد خوب نیستم، چون مدام شخصیت هایی توی ذهنم هستن که سرزنشم می‌کنن و از من توقع دارن که همیشه به بهترین شکل ممکن حتی در کوچک‌ترین و شخصی‌ترین کارهام عمل کنم. و من همیشه در کشاکش با این شخصیت ها می‌بازم، همیشه مغلوب این افکارم و بنابراین به نشانه‌ی اعتراض اغلب اوقات از نوشتن و به اشتراک گذاشتن نوشته هام به‌عنوان یک ریویو یا چمی‌دونم خلاصه یا اظهار نظر و نظر شخصیم به صورت شسته رفته دست می‌کشم. نمی‌دونم چطور کسی که واقعا هستم رو با زندگی اجتماعی مچ کنم. اینکه اینجا انقدر راحت می‌نویسم بخاطر اینه که کامنت هارو بستم و هیچکس نیست که بیاد در مورد من و نوشته هام نظر بده، علاوه‌بر اون مسائلی که در موردشون صحبت می‌کنم بسیار شخصی‌اند و اغلب فقط خودم می‌دونم چی میگم. بنابراین باید چیکار کنم؟ فقط وقتی می‌تونم از نوشتن لذت ببرم و از خودم در اون رضایت داشته باشم که در ناهشیاری بنویسم. وقتی هشیارم امکان سانسور به‌صورت ناهشیارانه‌ در نوشته هام وجود داره. آه خدایا، می‌دونم اگه نمی‌رفتم خوابگاه این تنفر و انزجارم از اون دونفر خفه‌م می‌کرد و یه افتضاح به‌بار میاورد! واقعا به تهش رسیده بودم، الانم که یکم حالم خوبه چه توقعاتی از خودم دارم. یادت رفته روزهایی رو که با چشمات برای خودکشی احتمالیت دنیال چادر یا روسری می‌گشتی و همه‌ش به سقف زل می‌زدی و این فرایند رو تصور می‌کردی؟ یادت رفته اون حفره‌ی عمیق و تاریک درونت رو که روز به روز باقی‌مانده‌ی وجودت رو هم کم کم تو خودش فرو می‌برد و از تو فقط یه کالبد بی‌روح می‌ساخت که دیگه به این وضعیت گه و کثافت هم عادت کرده بود؟ شاید آینده برام مهم نباشه، شاید اگه نتونستم قبول بشم ناراحت بشم و پلن های دیگه‌ای داشته باشم، اما چیزی که اذیتم می‌کنه این نیست. چیزی که اذیتم می‌کنه کسیه که الان هستم و ممکنه در آینده هم باشم‌.‌ آیا این شخص با درس و مدرسه تغییری درونش ایجاد می‌شه؟ آیا این شخص با بودن در جامعه و یک فرهنگ به‌شدت خشک و آسیب‌دیده می‌تونه استعداد ها و توانایی های خودش رو شکوفا کنه؟ آیا این شخص می‌تونه یک نقطه‌ی امن درون خودش پیدا کنه؟ یه نقطه برای خود خودش. نمی‌دونم. ولی خوشحالم از اینکه یکم فاصله گرفتم از آدم ها و دنیاشون، دوباره پرت شدم توی دنیای تودرتوی خودم. اونقدری بیرون برام ترسناک و غیرقابل‌پیشبینی بود که ترجیح دادم برگردم و مراقب خودم باشم، برگردم و دست خودم رو بگیرم و توی سختی ها با هم از پس مشکلات بر بیایم. درسته شاید هیچی ندونم، شاید بدونم ولی این دونستنه فقط بخاطر جاهلیت اطرافیانم به چشم بیاد. ولی دیگه تا کی می‌خوام به این وضعیت ادامه بدم؟ تا کی می‌خوام خودم خودم رو تحقیر کنم، خودم پشت خودم رو خالی کنم. خودم تسلیم بشم، آه من از این نامنسجمی و تضاد خسته‌م. خیلی خسته‌م.

کاین سوخته را جان شد و آواز نیامد

خواب‌آلودگی

اگر این افکار را جایی بازگو نکنم نمی‌دانم چه اتفاقی برای‌شان خواهد افتاد.

همه‌ی شواهد دست به دست هم می‌دهند تا به آنها اثبات کنند من هیچ‌ام. از خوش‌شانسی ام است که در این دوران بحرانی زندگی‌ام یعنی نوجوانی به خوابگاه رفتم و دیدم چقدر می‌توانم متفاوت از آنچه باشم که تمام زندگی‌ام تظاهر می‌کردم هستم( شخصیت من صرفا واکنشی به استبداد و بی‌توجهی خانواده‌ام بود)، حالا در دو قطب متضاد زندگی می‌کنم. در یک قطب شجاع، سرشار از آرزو و میل به زندگی و عزت نفس، در یک قطب یک هیچ و تمام. لابد با خودشان فکر می‌کنند چون دختر هستم، سن‌ام کم است و زیاد حرف نمی‌زنم و همیشه غرور خاصی(که اغلب خودم متوجهش نیستم و بقیه اینطور می‌گویند) در نگاهم دارم حتما متوجه آنچه اطرافم می‌گذرد نیستم‌. اما من آنهارا بهتر از خودشان می‌شناسم. اصلا نوشتن اینها چه فایده‌ای دارد؟ احساس می‌کنم وجودم به دو تکه تقسیم شده است. اگر تو بودی، می‌توانستم راحت در مورد این موضوعات حرف بزنم؟‌ نمی‌دانم. تو تنها کسی بودی(وهستی) که می‌توانم در نهایت سادگی دوستش داشته باشم و فراز و نشیب رابطه‌مان را با آغوش باز بپذیرم و خود نیز احساس کنم دوست‌داشتنی هستم. حالا نیستی و تفاوت تو با این آدم ها آنقدر زیاد است که که گاهی تورا قابل ستایش‌ترین موجود زمین می‌دانم‌‌. این مقایسه هم از آن مقایسه های گمراه کننده و خام است. مثلا تو هم می‌توانی پست باشی، اما نه پست‌تر از کسانی که من در زندگی‌ام می‌شناسم. بنابراین من تورا ترجیح می‌دهم، شاید از حرفم اینطور استنباط شود. راستش را بگویم؟ خودم هم نمی‌دانم. در یک نوجوان سردرگم‌ چیزی عمیق تر از این نمی‌توان یافت، آه همه چیز در این مرحله ساده و تخیلی است. آدم هرچه به بلوغ نزدیک‌تر می‌شود، سعی می‌کند برای حفظ ظاهر به روزگار خامی‌اش معنا ببخشد. شاید برای تو اینطور نبود، شاید بیشتر از آن چیزی که فکر می‌کنم بین‌مان فاصله باشد و می‌دانی، تخیل هر فاصله‌ای را تا حد ممکن کم می‌کند. بنابراین شاید آن اشک ها حاصل شکستن یک پیوند عمیق در این دنیای تاریک و پرت شدن به تنهایی نبودند، شاید همه‌اش تظاهر بود. من چطور می‌توانم بدون نگاه به چشم های کسی از آن متنفر یا عاشق‌اش شوم. اصلا نمی‌توانم بدون تجربه‌‌ی زنده‌ی این موضوع آن را با این حالتش مقایسه کنم، پس رهایش می‌کنم. فعلا موضوع چیز دیگری‌ست، موضوع منم. نه او. که حتی جای خود من هم در ذهنم گرفته است، این انزجار از خودم است، نه از او. شاید اگر روزی این متن را بخواند احساس تقصیر کند. واقعیت این است که من هم همیشه احساس تقصیر می‌کنم، بنابراین شاید از احساس تقصیر او احساس تقصیر کنم. آنهایی که باید احساس تقصیر کنند وحشی‌تر و عنان از کف رفته تر می‌شوند، آن وقت ما موجودات بی‌آزار روز به روز در این چاه بی‌انتهای تقصیر فرو می‌رویم. اما همچنان به دیدن دوباره‌ی آسمان آبی امیدواریم.

احساس می‌کنم تمام وجودم خالی از درک است، احساس می‌کنم خوشحالم از اینکه بزرگتر می‌شوم و رنج‌های بزرگتری در راهم پدیدار می‌شوند چرا که زندگی روز به روز بیشتر کنجکاوی‌ام را در مورد خود برمی‌انگیزد. شاید انتهای این کنجکاوی مرگ باشد، و شاید تولدی دوباره. اصلا نمی‌دانم چه می‌گویم، فقط این را می‌دانم که هیچوقت نمی‌توانم آنطور که می‌خواهم با خانواده‌ام حرف بزنم و آنها هم هیچوقت مرا درک نخواهند کرد. نظری در مورد عشق ندارم.

پ.ن: خوابم میاد شدید!

میم راست می‌گفت: خانه جهنم است.

به من گفت باز خوب است مشکل درس‌ هایم است، می‌دانی، این جمله که باز خوب است تو فلانی دردناک‌ترین جمله است. انگار فقط بعد خوب زندگی کسی را می‌بینی. آه، حرف زدن در این موضوعات هیچ فایده‌ای ندارد. مدیر هم با نیامدن من به مدرسه موافقت نکرد. این ۳ روز همیشه مثل سی روز می‌گذرد‌. شلوغ و پرسروصدا، پر از اعصاب‌خوردی. بدون ذره‌ای داشتن تمرکز. آه واقعا آزاردهنده است. آن‌ نازنینی که موقع غروب خورشید روی حیاط خوابگاه قدم می‌زند و با خودش حرف می‌زند بسیار فرق دارد با نازنینی که در خانه است. بسیار.

واقعا دلم شکسته و نسبت به همه چیز و همه کس بی‌اعتماد شدم، فعلا تنها کسی که بهش تکیه کردم و اعتماد دارم خودمم و این واقعا برام لذت‌بخشه. احساس می‌کنم با ثبات تر شدم، باید خودم رو از گرداب این نشخوار فکری در بیارم‌‌. اون هیچ‌وقت قرار نبوده مسئولیتی در قبال من داشته باشه‌‌.

هرچقدر بیشتر میگذره بیشتر میفهمم چقدر به‌نظر قابل‌اعتماد ترین ادم ها هم می‌تونن عوضی و دورو باشن‌، دنیای غریبیه. ترجیح میدم تنها باشم‌ و با آدم ها یکی نشم‌.

نکنه اشتباه کردم؟

همیشه میگم هیچوقت تخم‌مرغ هام رو توی یه سبد نمی‌ذارم، همیشه برای هر تصمیمی جای شک و تردید و احتمال شکست در نظر می‌گیرم.‌ ولی برای تو اینطور نبودم و نیستم، اما گاهی اوقات می‌گم نکنه اشتباه کردم و بدون مکث یه صدایی توی ذهنم میگه نه، به‌هیچ‌ وجه! همینش ترسناکه.

فردا میرم خوابگاه، این فکر و خیال ها محکم بهم چسبیدن و ولکنم نیستن. درس خوندن برام مثل کوه کندن سخت شده. جالبه، اینم از وضعیت شاگرد اول کلاس. دیگه واقعا برام اهمیت نداره. به‌درک! می‌خوام کنکور قبول بشم یا نشم، بخوام رشته‌ی مورد علاقه‌م رو برم یا نرم، فقط می‌خوام یکی دو ترم برم یه دانشگاه لعنتی تا بتونم پاسپورتم رو بگیرم و یکم خیالم راحت بشه و به بقیه‌ی زندگیم برسم. فعلا هدفم فقط همینه، برای بقیه‌ش که هدفم تدریس زبان بود میرم کلاس و از پایه رو خودم کار می‌کنم یه مدتی رو و در کنارش کار هم می‌کنم. بلأخره یه راهی هم برای رفتن از ایران پیدا می‌کنم. یا از طریق همون اوسبیلدونگ‌ یا هر چیز دیگه‌ای. البته حاضرم اگه واقعا رابطه‌م با اون جدی شد پیشش بمونم.

دلم نیومد مکالمات آخرمون رو پاک کنم.

خورشید من

وقتی به عکست نگاه می‌کنم، انگار مثل خورشید به قلب یخ‌زده‌م می‌تابی و آرامش تمام وجودم رو می‌گیره. احساس می‌کنم هنوز امیدی برای زنده موندن دارم. احساس می‌کنم دنیا هنوز زیبایی هایی داره، ولی حقیقت ماجرا اینه که تو نیستی و نمی‌خوای هم باشی. یادم نمیره این روزهایی رو که فقط بودن تو بهم آرامش می‌داد، یادم نمی‌ره این روزایی رو که حتی وقتی با هم حرف هم نمی‌زنیم باز هم حس خوبی بهم می‌دی، هنوز هم دوست دارم. هنوز هم قابل‌اعتماد‌ترین آدم این دنیا برای من تویی. سعی نمی‌کنم فراموشت کنم، سعی هم نمی‌کنم خودم رو توجیه کنم تا زیر قولم بزنم، ولی سعی می‌کنم همیشه این شمع کوچولویی که توی قلب سرد و تاریکم هست رو روشن نگه دارم. سعی می‌کنم همیشه به‌عنوان یه آدم متفاوت و مهربون و نورانی توی ذهنم نگهت دارم و گاهی برات نامه بنویسم.باهات حرف بزنم و از روزهام برات بگم. چون فقط تویی که به من گوش میدی. امیدوارم تو هم‌ برای من بنویسی، تو همیشه تو زندگی‌ من درجریانی، مثل یه نور کنارم حرکت می‌کنی و وقتی سردم می‌شه منو در آغوش می‌کشی. مراقب خودت باش خورشید من.